او بود كه مرا ساخت
ساعت ها را بگذاريد بخوابند،بيهوده زيستن را نيازي به شمردن نيست
وقتي كه بود نمي ديدم « شهيد دكتر علي شريعتي » "حميد
مصدق خرداد1343" تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره از باغ همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من نتد دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت "جواب فروغ فرخزاد به حميد مصدق" من به تو خنديدم
چون كه ميدانستم تو به چه دلهره از باغ همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نميدانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من بود من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه
بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و دل گفت:برو چون نميخواست بخاطر بسپارد گريه تلخ او را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام
آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان ميدهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه ميشد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
مي نويسم از تو و براي تو بدون هراس از خوانده شدن بگذار همه بدانند بگذار همه حس كنند تو بودي كه با نگاهت مرا از اين زمين خاكي به سرزمين شعر و ترانه بردي هيچ بيمي نخواهد بود تو معصومي و معصوم خواهي ماند بگذار همه معصوم بودنت را حس كنند نه تنها با نام بلكه با وجودت حس كنند مي نويسم از تو و براي تو براي تويي كه بودنت را نه چشمانم مي بينند نه گوشهايم مي شنوند و نه دستانم لمس مي كنند تنها با شعفي صادقانه با دلم احساست مي كنم با دلي كه از توست و براي توست نازنين هميشگي من روياي معصوم من خالق نوشته هاي من تك سوار دلم اگر باشي منم مي مانم اگر بگويي اوج مي گيرم اگر بماني نثار ماندنت مي شوم پس هميشه منتظرت مي مانم
منتظر لحظه اي هستم كه دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم "دوستت دارم" را بر لبانم جاري
سازم منتظر لحظه اي هستم كه در كنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم از عشق تو......از داشتن تو اشك شوق ريزم منتظر لحظه ي مقدسي هستم كه تو را در آغوش
بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم كنم و با تمام وجود، قلبم و عشقم را به تو هديه
كنم آري من تو را "دوست دارم" و عاشقانه "تو را مي ستايم"
ابرهاي عزادار و سيه پوش كه آتش داغ من،
دمادم از سينه ي گرفته و مالامال اندوهشان جستن مي كند، خواهند آمد و بر من خواهند
گريست، بر گور من خواهند ريخت بادها هر صبح و هر شام و در دل شب هاي
پهناور دريا، آيات رحمت و سرودهاي آمرزش را به درد خواهند خواند نسيم، هر لحظه از بارگاه عرش كبريا پيام
خداوندي و سرود نرم و مهربان فرشتگانش را به من خواهد آورد بخورم عطر خاطره هاي خوش ترين ميعادها و
خوشبوترين دوست داشتن هاي معطر و طعم لطيف و جاويد خالص ترين ديدارهاي شيرين دو
خويشاوند "تنها"و"غريب" خواهد بود « شهيد دكتر علي شريعتي »
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم « شهيد دكتر علي شريعتي »
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم، تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند. « شهيد دكتر علي شريعتي »
رويا باز مــن مانــدم و خلوتـي ســــرد خاطــراتي ز بگــذشتــــــه اي دور ياد عشقي كه با حســــــرت و درد رفت و خاموش شد در دل گـــــور روي ويـــــرانه هـــــاي اميــــــدم دست افسونگري، شمعي افروخت مـــرده اي چشـــــم آتشـــــــش را از دل گــــور بر چشـم من دوخت ناله كردم كه اي واي، اين اوست در دلـــم از نگاهـــش، هراســـي خنــــده اي بر لبانش گـــذر كــرد كاي هوســـران، مـــرا ميشناسي قلبـــم از فـــــرط
انـــدوه لرزيد واي بر من، كه ديوانـــــه بودم واي بر من، كه من كشتم او را وه كه با او چه بيگانــــــه بودم « فـــــروغ فرخـــــزاد » هديه ترجيح مي دهم با كفش هايم در خيابان راه بروم و به خدا فكر كنم تا اينكه در مسجد بنشينم و به كفش هايم فكر كنم. « شهيد دكتر علي شريعتي »
مرد خدا و مردم،
رب النوع و عشق و شمشير!
ما شايستگي شناخت تو را از دست داده ايم، شناخت تو را از مغزهايمان برده اند، اما عشق تو را، علي رغم روزگار، در عمق وجدان خويش، در پس پرده هاي خويش، همچنان مشتعل نگاه داشته ايم،چگونه تو عاشقان خويش را در خواري رها ميكني؟ تو ستمي را بر يك زن يهودي كه در ذمه ي حكومتت مي زيست، تاب نياوردي، و اكنون مسلمانان را ذمه ي يهود ببين!
اي صاحب آن بازو كه يك ضربه اش از عبادت هر دو جهان برتر است، ضربه اي ديگر! « شهيد دكتر علي شريعتي »
اميد ديدار روز جدايي از محبوب هم روز بسيار خوشي است اگر ترس از بي وفايي در ميان نباشد و اميد دوباره زنده بشود اگر چه دوري از يار عزيز تلخ است ولي اميد ديدار دوباره اين تلخي را به
شيريني تبديل ميكند با داشتن اين اميد كه سرانجام فقط يك روز
محبوبم را خواهم ديد تحمل اندوه دوري صد ساله هم برايم آسان مي
شود اي دل، تو كه از يك باغبان كمتر نيستي عشق و محبت تو نسبت به محبوبت نيز از علاقه
باغبان به باغش كمتر نيست من نيز
تا هنگامي كه ماه و خورشيد طلوع ميكنند به ديدن محبوبم اميدوار خواهم بود هميشه تا برآيد ماه و خورشيد
مرا باشد
به وصل يار اميد خدايا؛ همواره تو
را سپاس مي گزارم كه هر چه در راه تو و در راه پيام تو، پيشتر مي روم و بيشتر رنج
مي برم، آنها كه بايد مرا بنوازند، مي زنند، آنها كه بايد همگامم باشند، سد راهم
مي شوند، آنها كه بايد حق شناسي كنند، حق كشي مي كنند، آنها كه بايد دستم را
بفشارند، سيلي مي زنند، آنها كه بايد در برابر دشمن دفاع كنند، پيش از دشمن حمله
مي كنند و آنها كه بايد در برابر سمپاشي هاي بيگانه ستايشم كنند، تقويتم كنند،
اميدوارم كنند، سرزنشم كنند، تضعيفم مي كنند، نوميدم مي كنند، متهمم مي كنند، تا
در راه تو، از تنها پايگاهي كه چشم ياري يي دارم و پاداشي، نوميد شوم، چشم ببندم،
رانده شوم ... تا تنها اميدم تو شود، چشم انتظارم تنها به روي تو بازماند، تنها از
تو ياري طلبم، تنها از تو پاداش گيرم، در حسابي كه با تو دارم، « شريكي » ديگر
نباشد. من چيستم؟ افســـانــه
اي خمــــوش در آغــــوش صــــد فــــريب گـــــرد
فـــريب خــــورده اي از عـــشــوه نـــسيـــــم خشمـــي
كه خفتـــــه در پــــس هـــر درد خنــــده اي راز نهفـتـــــــــه
در دل شب هــــــــــاي جنگلــــــــي من چيستم؟ فـــــــرياد
خشــــــــم به زنجيــــــــــر بستــــــــــه اي بهـــــت
نگـــــــاه خاطــــــره آميــــــز يك جنـــــــون زهــــــري
چكيـــــــده از بن دندان صـــــد اميـــــــــد دشنــــــام
پســـــت قحبــــــه ي بدكـــــار روزگــــــار من چيستم؟ بـــــر جــــــا
زكـــــــــــاروان سبــــــك بــــــار آرزو خاكستــــــــــري
به راه گــــــم
كـــــــرده مــــــرغ در به دري راه آشيـــــــان انـــــــدر
شب سيـــــــاه من چيستم؟ يك لكــــــــه
اي زننـــــــــگ به دامــــــان زندگـــــي و زننــــگ
زندگــــــانــــي آلــــــوده دامنــــــــــــــي يك زحبـــــــه
ي شكستـــــــه به حلقــــوم بي كســـي راز نگفتـــــــــه
اي و ســــــــرود نخوانــــــــــده اي من چيستم؟ لبخنـــــــــد
پر ملامــــــــت پاييــــــــزي غــــــروب در جستجـــــــــوي
شب يك شبنـــــــم
فتـــــــاده به چنـــــگ شب حيــــــــات گمنـــــــام
و بي نشــــان در آرزوي
ســـــــر زدن آفتــــــــاب مـــــــــــــرگ « شهيد دكتر علي شريعتي » آمــــدي جـــانم به قربـــانت ولي حالا چـــرا؟ بي وفـــا حالا كه من افتـــاده ام از پا چـــرا؟ نوشـــدارويي و بعد از مرگ سهــــراب آمدي سنگدل اين زودتر ميخواستي ، حــالا چــــرا؟ عمر مــا را مهلت امروز و فرداي تــو نيست مـن كه يك امــروز مهمـــان توأم فردا چــرا؟ نازنيــــنا مــا به نـــاز تــو جوانــي
داده ايـــم ديگر اكنـون با جوانان ناز كن ، با مــا
چرا؟ وه كـه با اين عمـــرهاي كوتــه بـي اعتبــــار اين همه غافــل شدن از چون مني شيــدا چرا؟ شور فرهـادم به پرسش سر به زير افكنده بود اي لب شيــــرين ، جواب تلــخ سـر بالا چرا؟ اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت اينقدر با بخــت خواب آلــود مــن لالا چــرا؟ آسمـان چون جمع مشتاقــان پريشــان ميكنــد در شـگفتــم من نمـي پاشــد زهـم دنيـا چـرا؟ در خـــزان هجــر گل اي بلبـــل طبع حـزين خـامشـــي شــرط وفـاداري بود غوغـا چرا؟ شهــــريارا بـي حبيب خود نميكــردي سفــر اين سفر راه قيامـت ميـــروي ، تنـها چـرا؟ « شهريار» از بچگي به من آموختند كه همه را دوست بدارم، حال كه بزرگ شده ام و كسي را دوست مي دارم، ميگويند: فراموشش كن « شهيد دكتر علي شريعتي » زغم ها
ديده ات اندر حجاب است وگر نه
روي جانان بي نقاب است رنجم نه
ديگر تنهايي كه جدايي است و اضطرابم
نه زاده ي بي كسي كه بي اويي دلي كه از
بي كسي غمگين است هر كسي را ميتواند تحمل كند هيچ كس بد
نيست ولي دلي
كه در بي اويي مانده است، برق هر نگاهي جانش را مي خراشد هر چهره
اي، نگاهي، طرح اندامي، طنيني، رنگي در نگاه
هاي او فرياد ميكشد كه او نيست « شهيد
دكتر علي شريعتي » شاگردي از
استادش پرسيد: عشق چيست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه
را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نميتواني به عقب
برگردي تا خوشه اي بچيني! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد
پرسيد: چه آوردي؟ شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت
تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت
عشق يعني همين! شاگرد پرسيد پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و
بلند ترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نميتواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او
در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه
اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم، همين!! بابا آب
داد بابا نان
داد اما بابا
هيچ وقت ياد نداد كه عشق چيست؟ بابا هيچ
وقت ياد نداد كه انتظار چه وقت به پايان ميرسد، ياد نداد كه چرا خدا با اينكه
تنهاست ولي خسته نشده از اين تنهايي، ياد نداد كه تا كي به اميد وصال زنده خواهم
ماند، هيچ وقت ياد نداد كه نبايد زندگي كرد، هيچ وقت ياد نداد كه عشق از زندگي
كردن بهتر است، ياد نداد كه در انتظار كدامين كوچه ي خوشبختي بنگرم، ياد نداد كه
الفباي عشق را از كي بايد آموخت، چگونه بايد آموخت و براي چه بايد آموخت؟ بابا فقط
گفت كه معني عشق را وقتي بزرگ شدي ميفهمي، بابا فقط گفت انتظار روزي به پايان
ميرسه، گفت خدا تنها نيست بلكه فرشته ها كنارش هستن، گفت روزي به اوني كه دوستش
داري خواهي رسيد، گفت زندگي خوب است پس بايد زندگي كرد، گفت زندگي كردن بهتر از عشق
است، گفت بزرگ كه شدي خوشبخت هم خواهي شد خدايا حال
كه به تو مي انديشم؛ پس خردي
مرا عطا كن تا دريابم كه او هرگز متعلق به من نبوده و نخواهد شد خدايا : رحمتي كن
تا ايمان، نام و نان برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را، و حتي نامم را در خطر
ايمان افكنم، تا از آنها باشم كه پول دنيا را مي گيرند و براي دين كار مي كنند، نه
از آنها كه پول دين مي گيرند و براي دنيا كار مي كنند « دكتر علي شريعتي » من از
هيچكس گله اي ندارم، از هيچكس توقعي ندارم ... اگر كسي جان را بگيرد، قلبم را از
حلقومم بيرون بياورد و دور بريزد، تمام عمر آزارم بدهد، آتشم بزند، هر كاري كند،
من صبر ميكنم ... از او ناراحت نخواهم شد، او را بد نخواهم دانست، به او بد نخواهم
گفت ... چرا كه ميدانم انسان ها، دل ها، انديشه ها و زندگي ها، همه بازيچه ي دست
تقديرند. « دكترعلي شريعتي » امشب بغض
شكوه هايم تركيده است، ميخواهم شرح سكوتم را برايت بنگارم التهاب
روزهاي مرا خاموشي شبهاي
بي قراري ام را و آواي غمناك مرغ عشقم را پس با تمام
وجود ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار گفته بودي
وقتي مي آيي كه بيكرانگي دريا غرق در سكوت باشد وقتي كه درس
زندگي را از باد آموخته باشيم محبت را از
لبخند صداقت
را از گل سرخ و راز را از
گل شب بو به احساس
وصالمان سوگند همه را آموختيم اما تو را در
لحظه هاي ساكت انتظارم گم كرده ام هنوز هم كنار
دروازه ي شهر بي قراري هايم منتظر امدنت هستم تو گل نرگس
بهارم بودي هستي و خواهي ماند وقتي كه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار مي شوند بياد آرزوهاي در خاك رفته، اه
سوزان از دل بر مي شكم و غم هاي كهن روزگاران از كف رفته را در روح خود زنده مي
كنم. بي تو، من رنگ هاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم بي تو، رنگ هاي اين سرزمين مرا مي آزارند بي تو، آهوان اين صحرا گرگان هار من اند بي تو، كوه ها ديوان سياه و زشت خفته اند بي تو، زمين قبرستان پليد و غبار آلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشرد بي تو، ابر كفن سپيدي است كه بر گور خاكي من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افكنده اند و سرش در چنگ خليفه اي است كه در پس اين كوه ها شب و روز در كمين من است بي تو، دريا گرگي است كه آهوي معصوم مرا مي بلعد بي تو، پرندگان اين سرزمين سايه هاي وحشت اند و ابابيل بلايند بي تو، سپيده دم هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه اي است بي تو، نسيم هر لحظه رنج هاي خفته را در سرم بيدار مي كند بي تو، من با بهار مي ميرم بي تو، من در عطر ياس ها مي گريم بي تو، من در شيره ي هر نبات رنج «هنوز بودن» را و جراحت روزهايي را كه زنده خواهم ماند لمس مي كنم بي تو، من بار هر برگ پاييزي مي افتم بي تو، من در چنگ طبيعت تنها مي خشكم بي تو، من زندگي را، شوق را، بودن را، عشق را، زيبايي را مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم بي تو، من مرگ را، پژمردگي را، نيستي را، زشتي را، نفرين خشمگين خداوندي را بي تو، من در خلوت اين صحرا، در غربت اين سرزمين، در سكوت اين آسمان، در تنهايي اين بي كسي، نگهبان سكوتم، حاجب درگه ي نوميدي، راهب معبد خاموشي، سالك راه فراموشي ها، باغ پژمرده ي پامال زمستانم. درختان، هر كدام قامت دشنامي ، پرندگان هر كدام سايه ي نفريني، گل ها هر كدام خاطره ي رنجي، شبح هر صخره، ابليسي، ديوي، غولي، گنگ و پر كينه فرو خفته، كمين كرده مرا بر سر راه ! باران زمزمه ي گريه در دل من، بوي پونه، پيك و پيغامي نه براي دل من، بوي خاك، تكرار دعوتي براي خفته ي من، شاخه ها غبار گرفته، باد خزاني خورده، پوك، همه تلخ ترين يادهاي من، تلخ ترين يادگارهاي من اند. « شهيد دكتر علي شريعتي » « شهيد دكتر علي شريعتي »
وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم كه نبود
وقتي شنيدم كه نخواند
چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال
در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد
تشنه آتش باشي و نه آب
و چشمه كه خوشكيد
چشمه نه از آن آتش
كه تو تشنه آن بودي
بخار شد و به هوا رفت
كوير را تافت و در خود گداخت
و از زمين آتش روئيد
و از آسمان آتش باريد
تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش
و بعد عمري گداختن از غم نبودن
كسي كه تا بود از غم نبودن تو ميگداخت
و اكنون تو با مرگ رفته اي
و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم
كه با هر نفسي گامي به سوي تو نزديكتر ميشوم
و........
اين زندگي من است
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش
ازطلب همدلی،همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند،دوست
بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر
چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن، خوشبختي اي رنج آور و
نيمه تمام است .
" تنها" بودن، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي"
را احساس کردم
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
« فـــروغ فرخـــــزاد »
با ديدگان اشكبار ياد از عزيزاني مي كنم كه ديري است اسير شب جاودان مرگ شده اند.
ياد از غم عشق هاي در خاك رفته و ياران فراموش شده مي كنم. رنج هاي كهن دوباره در
دلم بيدار مي شوند. افسرده و نااميد بدبختي هاي گذشته را يكايك از نظر مي گذانم و
بر مجموعه غم انگيز اشك هايي كه ريخته ام مي نگرم و دوباره چنان كه گويي وام سنگين
اشك هايم را نپرداخته ام دست به گريه مي زنم. اما اي محبوب عزيز من اگر در اين
ميان ياد تو كنم غم از دل يكسره بيرون مي رود زيرا حس مي كنم كه در زندگي هيچ چيز
را از دست نداده ام.
بارها سپيده درخشان بامدادي را ديده ام كه با نگاهي نوازشگر بر قله كوهساران مي
نگريست.
گاه با لب هاي زرين خود بر چمن هاي سرسبز بوسه مي زند و گاه با جادوي آسماني خويش
آب هاي خفته را به رنگ طلايي در مي آورد.
بارها نيز ديده ام كه ابرهاي تيره چهره فروزان خورشيد آسمان را فرو پوشيدند. مهر
درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمين افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب
كشد.
خورشيد عشق من نيز چون بامدادي كوتاه در زندگي من درخشيد و پيشاني مرا با فروغ
دلپذير خود روشن كرد. اما افسوس. دوران اين تابندگي كوتاه بود زيرا ابري تبره روي
خورشيد را فرا گرفت. با اين همه در عشق من خللي وارد نشد زيرا مي دانستم كه
تابندگي خورشيد هاي آسمان پايندگي ندارد.


